تبليغاتX
مسافر هور
وبلاگ سردار جاوید الاثر پاسدار شهید علی هاشمی

 

آیا دوستان و همرزمان این بزرگوار

 

نمی خواهند از

 

 خواب غفلت بیدار شوند؟؟؟؟!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:49  توسط رهرو  | 

از کلیه عزیزان و علامندان خواهشمند است مطالب خود ( خاطره - عکس - فیلم - قطعه ادبی و یا ... ) را در مورد سردار بی نشان علی هاشمی به آدرس های زیر ارسال نمایند :

 

 

Tayebei_2002@yahoo.com

 

 

Sabokbal.1362@gmail.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:50  توسط رهرو  | 

سردار كاظميني در يادواره سرلشكر جاويدالاثر علي هاشمي؛هاشمي خود را وقف انقلاب ونظام جمهوري اسلامي كرد    
 
 
يادواره سرلشكر جاويدالاثر علي هاشمي، فرمانده سپاه امام جعفر صادق (ع) در حسينه عاشقان ثارالله اهواز برگزار شد.
سردار كاظميني، فرمانده لشكر 7 ولي‌عصر (عج) طي سخناني در اين مراسم اظهار داشت: اين مجلس به نام سردار سرلشكر جاويدالاثر علي هاشمي است. علي هاشمي از روز اول جنگ، در اولين قدم خود در حميديه در جاده‌ سوسنگرد هدايت و فرماندهي را بر عهده داشت و تا لحظه آخر عمر، خود را وقف انقلاب و نظام جمهوري اسلامي كرد.
به گزارش خبرنگار ايسنا، وي ادامه داد: هيچ كس نبرد در محور سوسنگرد و حميديه، ‌عمليات طريق‌القدس، خيبر و بدر را فراموش نمي‌كند. در طول جنگ‌هاي دنيا عمليات خيبر و بدر عمليات‌هاي بي‌نظيري هستند. جنگ در هور، جنگ سختي است. هر كس نمي‌تواند در هور طرح‌ريزي كند و بجنگد.

سردار كاظميني اظهار داشت: امروز علي هاشمي در بين ما نيست ولي درس مقاومت، فداكاري ، ايثار، از خودگذشتگي، صلابت، تقوي و ايمان را به ما آموخت. او به ما آموخت چگونه بايد باشيم و براي محافظت از انقلاب و نظام چه بايد بكنيم؟.

وي اضافه كرد: خدا را شاكرم كه مردم منطقه در همه‌ مراسم تجليل از شهدا و سردارانشان در استان خوزستان بي‌نظير عمل كرده‌اند. اميدوارم اين فرهنگ با برگزاري چنين مراسمي به نسل سوم انقلاب كه علي هاشمي و بي‌خوابي‌هايش، سختي‌ها و مشكلات آن دوران، ايستادگي در برابر دشمني كه مي‌آمد تا اهواز را بگيرد، شكستن محاصره‌ سوسنگرد و عمليات خيبر و بدر را نديده‌اند انتقال يابد تا نسل سوم با اينها آشنا شود و بداند انقلاب اسلامي چه عزيزان بزرگ و سرداران رشيد‌ي را تقديم كرده است.

سردار كاظميني خاطرنشان كرد: انتظار مادر علي هاشمي از روز مفقود شدن تا الان ادامه دارد، ولي اين انتظار به ما مي‌گويد علي را فراموش نكنيد و به ياد داشته باشيد علي در اين مجالس هست. علي به ما مي‌گويد پيچ و خم و مشكلات زندگي، سختي‌ها، تهديدات و حضور دشمن در منطقه، نبايد ما را به بيراهه ببرد، بلكه بايد مقاوم‌تر شويم. بايد بدانيم كه آن روزها با دست خالي و امكانات كمي كه وجود داشت عزيزانمان افتخارات بزرگي را آفريدند. اميدواريم امروز نيز با اتحاد و همبستگي‌مان اين را شاهد باشيم.

وي در پايان اظهار اميدواري كرد: فرهنگ ايثار ، فداكاري و از خودگذشتگي سرداران دفاع مقدس را به نسل سوم انتقال داده و در جامعه نيز شاهد آن باشيم.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:58  توسط رهرو  | 

 یه شهيد، يه سردار دوران جنگ، کسي که حتي از نظر رتبه نظامي بالاتر از نامهاي اشنايي چون شهيد همت و باکري بود، يه کسي که تا لحظات اخر جنگ هم فرمانده بود و تو خط مقدم جبهه جولان مي داد، اما امروز...

«  سردارشهيد علي هاشمي ». يه عرب اهوازي! از دل خوزستان.

 

قبل از انقلاب مبارز بود و چند بار گرفتار ساواک و شهرباني، و بعد از انقلاب هم يار مخلص امام.

مأمور تشکيل سپاه تو حميديه شد. مي دونيد تشکيل سپاه تو اون موقعيت يعني چي؟ يعني يه نفر پاشه بره تو يه منطقه و خودش ، با فکر خودش ، با ايده ي خودش و بدون امکانات مردم رو جذب کنه و آموزش بده و يه نيروي نظامي تشکيل بده. واقعا کار سختيه! بعد تشکيل يه گردان از بچه هاي حميديه و مناطق و شهرهاي اطراف و پيروزيهاي بزرگ اين گردان و نقش عظيمش در ازادسازي سوسنگرد و در نتيجه «علي هاشمي» شد فرمانده سپاه سوسنگرد. و بعد مأموريت جديد: تشکيل سپاه منطقه 6. تنها سپاه منطقه اي که تا اخر جنگ تشکيل شد. يعني «علي  هاشمي» شد فرمانده سپاه !

من از زبان سردار محسن رضايي شنيدم، چه شناسايي هايي که بايد خود فرماندهان شبونه سوار قايق مي شدن و مي رفتن تو دل دشمن. کيا؟ حاج همت ، حاج حسين خرازي و« شهيد حاج علي هاشمي»!

و در اخر هم تو روزهاي پاياني جنگ، تو نيزارهاي هور ، بعد از يه درگيري سخت که خيلي ها شهيد شدن و خيلي ها هم اسير، هيچ کس نفهميد فرمانده چي شد.

بعدها که اسرا هم آزاد شدن مي گفتن يه ماشين بوده که احتمالا فرمانده سوارش بوده و مورد اصابت گلوله هاي دشمن قرار گرفته و اتيش اثري از اون به جا نذاشته.

«هاشمي» خيبري بود. درسته که خيبري سوز داره، دود نداره! اما تا اين حد؟واقعا شما تا حالا اسم اين شهيد جاويد الاثر رو شنيده بوديد؟

من که ميگم فقط چون ايشون خوزستاني بود و از فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله تهران نبود آنقدر ناشناس باقي مونده. واقعا تبعيض تا اين حد! آخه چرا؟

اين گفته من خداي نکرده توهين يا بي ادبي به شخصيت سرداران بزرگي چون حاج همت يا باکري يا حاج حسين خرازي نيست ، که اونها حق بزرگ و ادا نشدني بر گردن هممون دارن اما روي حرف من با اونهايي که وظيفه آشنا کردن نسل سوم  با اون قهرمانان رو بر عهده دارن که ...

منبع :http://mkz61.parsiblog.com

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:48  توسط رهرو  | 

گفت‌وگو با آزاده سرافراز سردار علي ناصري همرزم سردار شهید علی هاشمی

 

اشاره:

علي ناصري، فرمانده گردان در سال‌هاي دفاع مقدس و از آزادگان سرافراز ميهن ماست. نزديك به 5 سال در اسارت رژيم بعثي عراق به سر برده و جانباز 40% است. وي پس از آزادي در مسئوليت‌هاي مختلفي قرار گرفت: مسئول اطلاعات‌عمليات لشكر هفت وليعصر(عج)، جانشين مركز اطلاعات‌عمليات قرارگاه كربلا، فرمانده تيپ 6 امام حسن عسگري‌(ع)، جانشين قرارگاه نصر، و بالاخره چندي پيش در تيرماه سال 85 بازنشست شد. همزمان با انتشار خاطراتش از سوي حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي به ديدار «دوست ديرين خود» حجت‌الاسلام و المسلمين دكتر خاموشي رئيس سازمان تبليغات اسلامي آمده بود. از كتابش مي‌پرسيم، مي‌گويد: «سيدقاسم حسيني از نويسنده‌هاي بسيار خوب اهل بوشهر است كه از طرف‌ آقاي سرهنگي به من معرفي شد و نشستيم و نزديك 70 نوار كاست از خاطرات مرا ضبط كرد. حاصلش كتابي شد 500 صفحه‌اي كه ان‌شاءالله تحت عنوان "پنهان زير باران" بزودي منتشر خواهد شد.» با وي گفت‌وگويي خواندني از حال و هواي پرشور روزهاي حماسه و ايثار انجام داده‌ايم كه شما عزيزان را به خواندنش فرامي‌خوانيم:

قريب 18 سال از پايان جنگ مي‌گذرد. بعد از اين دوران طولاني چه احساسي راجع به جنگ داريد؟

سردار سرلشگر شهيد حاج علي هاشمي كه در اواخر جنگ در سال تيرماه 68 در حمله عراق به جزاير مجنون مفقود شده و به شهادت رسيدند، مكرر مي‌گفتند كه سعي كنيد در جنگ سستي نكنيد، قدر ايام جنگ را بدانيد. يك روز جنگ تمام مي‌شود و شما حسرت روزهاي جنگ را خواهيد خورد. الان چندين سال از جنگ مي‌گذرد. حقيقتاً، نه اينكه خود جنگ چيز خوبي باشد. جنگ، فراق‌ها و خرابي‌ها و هدر دادن اموال مردم و دولت، خلاصه خيلي از چيزها... جانبازي و قطع عضو و شهادت‌ها و ويراني‌ها به دنبال دارد. خب اينها با طبيعت انسان سازگاري ندارد و بشر دوست ندارد كه اينطور باشد. ولي از آنجا كه در مكتب و دين ما، بحث دفاع مطرح است و دفاع واجب و عزت‌بخش است و به هر صورت مردمي كه مي‌خواهند مستقل و عزيز باشند و خدا دوستشان داشته باشد در موقع دفاع بايد حضور داشته و از همه چيزشان بگذرند. اين رابطه‌اي است كه جنگ با مسائل ديني ما دارد. انسان در سختي‌ها بيشتر به طرف خدا مي‌آيد. هرچه بيشتر به طرف خدا مي‌آيد و خدايي‌تر مي‌شود، در رابطه‌ها، اخلاقش و رفتارش تأثير مي‌گذارد. در هر صورت اينها چيزهايي است كه وقتي زمان مي‌گذرد آدم حسرتشان را مي‌خورد. ما حقيقتاً حسرت آن ايام جنگ را مي‌خوريم. احساس مي‌كنم روزهاي جنگ يك نسيم بهشتي بود. به خاطر اينكه رابطه‌ها خالصانه بود، رابطه با خدا بود، انس با قرآن، انس با خدا، انس با اهل بيت و اصلاً‌ انس با گمنامي بود. از اين بابت كه از لحاظ معنوي و آن بچه‌هايي كه آن موقع با ما همدم بودند ما باهاشان همدم بوديم حسرتشان را مي‌خورم؛ به‌خصوص كه من الان در كردستان هستم و از آن مناطق جنگي گذر مي‌كنم اگر تنها باشم گريه مي‌كنم. ولي از اينكه خاتمه اين جنگ باعث شد يك سرافرازي‌ براي مملكتان به‌ ارمغان بياورد و بعد از آن هم الحمدلله كشور دوران بازسازي را دارد مي‌گذراند. مردم ما حتي مردمي كه اصلاً صبغه ديني ندارند به ايراني بودنشان افتخار مي‌كنند عرق ملي دارند ايران را دوست دارند. اگر آن فراز تاريخي جنگ را برايشان بگوييم آنها هم افتخار و احساس غرور مي‌كنند و مي‌گويند واقعاً ما قبول داريم كه ايراني‌ها و جوانهاي ايراني در آن دوران خوب عمل كردند.

چرا كساني كه در دوره جنگ بودند، آنقدر خوب بودند، آنهمه همديگر را دوست داشتند و آنقدر همدلي بينشان وجود داشت ولي الان اين شائبه پيش آمده كه ديگر آن صداقت‌ها نيست. ديگر آن لذتي كه آدم‌ها از همدلي و همدمي با هم مي‌بردند وجود ندارد. فكر مي‌كنيد علتش چيست؟ آيا فقط موضوع جنگ بود كه اينها را اينجور با همديگر پيوسته كرده بود و آيا الان كشور ما در موضعي حساس‌تر از دوره جنگ نيست؟ آن دوران دوراني بود كه ما از مرزهاي سرزمينمان دفاع مي‌كرديم و الان از فرهنگ سرزمينمان داريم دفاع مي‌كنيم. چه چيزي باعث مي‌شود كه الان آن پيوستگي را بين مردم و جوانانمان احساس نكنيم؟

علت‌هاي مختلفي دارد. اول اينكه عمري از انقلاب نگذشته بود و شور انقلابي هنوز در مردم حاكمه بود. مردم علاقه‌مند بودند كه آرمان‌هاي انقلابشان بيشتر تحقق پيدا كند. علت دوم به نظر من نفس گرم امام بود. خيلي مهم بود. من در جنگ بودم، محيط اسارت را هم پنج سال تجربه كردم. من با اطمينان خدمتتان بگويم اين از بابت وجود نفس الهي، خلوص و تاثيرگذاري امام روي تك تك دلهاي اين جوانها و اين مردم ايران بود. امام حتي روي دشمن هم تاثيرگذار بودند و دشمن را هم منقلب مي‌كردند. من خاطراتي دارم كه ان‌شاءالله در قالب كتابي يك هفته ديگر منتشر خواهد شد به نام «پنهان زير باران». سعي كردم از دوران اول زندگيم تا اول جنگ بعد از اسارت تا زمان آزاديم را نقل كنم. در خاطراتم شواهدي را ذكر كرده‌ام كه چگونه امام حتي روي دشمن هم تاثيرگذار بودند. اگر عمر تمام بچه‌ها هم در كنج زندان طي مي‌شد نسبت به حقانيت امام هيچ‌وقت ترديد به خودشان راه نمي‌دادند و اين عدم ترديد خيلي باعث قوت قلب بود. كسي كه نسبت به امامش ترديد ندارد چه زماني كه جنگ بگويد و چه زماني كه صلح بگويد چه زماني كه بگويد برويد جلو و چه زماني كه بگويد توقف كنيد،‌ برايش فرقي ندارد و اطاعت مي‌كند. خلاصه اينكه مردم و جوانهاي ما مي‌ديدند كه امام و نظام اسلامي در يك مظلوميت به سر مي‌برد و خود اين مظلوميت نظام، مظلوميت امام، جمع‌شدن همه عليه امام و ... هم عامل ديگر‌ي بود. حس وطن‌پرستي ايرانيها نيز عامل ديگري بود. اينهايي كه تاريخ را مطالعه مي‌كنند مي‌گويند كه ايراني‌ها در خاكشان سخت مي‌جنگند و تاريخ هم اين را ثابت كرده است. دشمن آمده بود در خاك ما و با احساسات و غرور يك ملت بازي شده بود. ديگر يك تهراني، يك خوزستاني و... وقتي كه مي‌فهمد دشمن خرمشهر يا چند استانش را به اشغال درآورده احساس غيرت مي‌كند. اين هم عاملي ديگري است.

امروز خيلي‌ها خودشان دنبال مسئوليت مي‌روند، آن موقع مسئوليت دنبال بچه‌ها بود. افرادي بودند كه التماسشان ميكرديم «بيا مسئوليت بگير» مسئوليت نمي‌گرفتند. خيلي‌ها الان دنبال اين هستند كه مشهور بشوند. خيلي‌ها آن موقع دنبال اين بودند كه گمنام بمانند. چرا؟ بخاطر اينكه خلوص نيت داشتند. اعتقاد داشتند كه خداوند كوچك‌ترين عمل هر انساني را ثبت و ضبط مي‌كند. وقتي كه انسان به اين مرحله برسد ديگر لزومي ندارد آنقدر براي خودش تبليغات بكند و واسطه بفرستد. به هر صورت آن موقع اين عوامل بود و حقيقتاً خود فراموش شده بود و خدا جايگزين شده بود. خدا يعني مظهر زيبايي، مظهر خوبي، مظهر صفا، صميميت و محبت. وقتي كه خود كمرنگ شد و خدا پررنگ شد قطعاً رابطه‌ها هم رابطه‌هاي الهي مي‌شود. صميمي مي‌شود. ديگر يك ترك، يك آذري، يك بلوچستاني، مشهدي، كرماني همه و همه اصلاً به همديگر بگويند: «آقا! من خواهر خوبي دارم مي‌خواهم او را به ازدواج شما درآورم.» در جبهه بچه‌ها آنقدر به همديگر اعتماد داشتند كه فاميل شدند و با همديگر وصلت پيدا كردند.

شما در آن مقاومت سي و چند روزه خرمشهر در خوزستان حضور داشتيد؟

من ديپلم خودم را خردادماه 59 در يكي از دبيرستان‌هاي اهواز گرفتم. بعد گفتند بايد بروي سه ماه دوره‌هاي كارآموزي در بانك ببيني. چون داشتم استخدام بانك مي‌شدم. سه ماه كارآموزيم درست 31 شهريور تمام شد قرار شد استخدام بانك بشوم يا بروم حوزه علميه. به هر صورت اينطوري مردد بودم كه جنگ شروع شد. يك ماه آمديم در بسيج محله‌مان و بعد از يك ماه هم رفتيم در سپاه پذيرش شديم. در سپاه اهواز يك دوره 15 روزه ديديم. اولين روزي كه اعزام شديم به جبهه 15/8/‌59 بود البته چند روز قبلش هم رفتيم طرف جبهه فارسيات و دوبار اعزام شديم ولي بعد از اينكه عضو سپاه شدم در 15/8/59 رفتيم سوسنگرد. يك شب در سوسنگرد بوديم فردا برگشتيم حميديه و ديگر در حميديه ماندگار شدم و كارم را در حميديه از روز 16/8/59 در كارهاي شناسايي و اطلاعات عمليات شروع كردم و ديگر در اين جبهه بودم و در خرمشهر نبودم.

شما دنيايي از خاطرات هستيد و ما اگر بخواهيم از شما استفاده كامل ببريم احتمالاً خيلي زمان مي‌برد و شما هم كه ظاهراً فرصت كافي نداريد، ولي دوست داريم سه خاطره را از سه مقطع جنگ براي ما بگوييد؛ يكي از دوران شروع، يكي از دوران اوج جنگ و ديگري از دوران اسارتتان، خاطراتي كه هميشه در ذهنتان ماندگار است و چيزي است كه عموماً وقتي به گذشته فكر مي‌كنيد تصويرش ظاهر مي‌شود.

ما كه آمديم حميديه، آنجا تحت تأثير شخصيت سردار شهيد حاج علي هاشمي بوديم. از ما سنش كمتر بود. متولد 1340 بود، ولي بسيار سيرت پاكي داشت. خيلي زيبا و تميز و باوقار بود. وقتي با ايشان آشنا شدم و حركات و شور و نشاط ايشان را ديدم پي به عظمت امام خميني(ره) بردم. حقيقتاً گفتم عجيب است كه امام چنين جوان‌هايي را با سن و سال كم اين‌جا گرد آورده است. و آنجا حقيقتاً اصحاب امام حسين عليه‌السلام و اصحاب پيغمبر صلي‌الله عليه و آله و سلم و اصحاب حضرت علي عليه‌السلام در جنگ برايم بيشتر مجسم شد.

فكر كنم اوايل زمستان بود ما چندبار رفتيم ماموريت شناسايي. در يكي از ماموريت‌ها در منطقه دوكوهه بچه‌هايي از جنگ‌هاي نامنظم شهيد چمران مستقر بودند. خدا رحمتش كند. آنجا مسير رودخانه را بسته بودند و آب باز كرده بودند براي اينكه جلوي دشمن را بگيرند. با قايق مي‌رفتيم پيش بچه‌هاي چمران در روستاي عباس زاده. ما سوار شديم. يكي از بچه‌هاي حميديه خيلي كم سن و سال بود، 15-14 سالش بود. خيلي هم شجاع بود به نام عبدالرضا عبدي كه در يك ماموريت برون‌مرزي در يكي از هتل‌هاي بغداد دستگير شد. بعد از اسارت با ما بود. از بچه‌هاي بسيار جسور بود و ماموريت‌هاي سختي را....

ايشان شهيد شدند؟

متاسفانه لو رفت و در هتل بغداد دستگير شد. در ماموريت‌هاي برون‌مرزي در خاك عراق سال 65 ما به اتفاق ايشان با هم بوديم. صبح كه با تويوتا عازم ماموريت شديم (تازه تويوتا داده بودند به سپاه) من خيلي دلم گرفته بود. به راننده گفتم: نوار داري؟ گفت بله. گفتم نوار چي داري؟ گفت كه نوار روضه دارم. روضه كربلايي مقتل امام حسين كه خيلي در عراق خوانده شده خيلي هم جذاب است. گفتم من دلم امروز گرفته است برايم نوار مقتل بگذار. ما در راه بوديم و گريه مي‌كرديم. به هر صورت ما رفتيم در روستاي عباس‌زاده سوار قايق شديم، آمديم كوهه. رفتيم كه ديده‌باني بكنيم با دوربين مواضع دشمن را ببنيم. داشتيم نگاه مي‌كرديم. لحظاتي گذشت. من سن و سالي نداشتم. متولد 39 هستم. فكر كنم كمتر از 20 سال داشتم. ديديم كه خاكي بلند شد. تانكي شليك كرد. تانك عراقي ما را ديده بود. بچه‌هاي چمران يك مقداري بي‌احتياطي كردند. ما ديگر گفتيم بيايم پايين. وقتي آمديم پايين تانك دومي شليك كرد. يك لحظه ديدم روي هوا هستم. يك متر و نيم روي هوا پرت شديم از موج انفجار. يك تركش بزرگ در ران پاي راستم اصابت كرد. خلاصه گرد و خاك شد. افتادم. ديدم كه چيز داغي وارد بدنم شد. چند متري را راه رفتيم. بعد از بس كه خون رفت بي‌حال شديم. ما را بلند كردند با برانكارد بردند به يكي از بيمارستانهاي اهواز. يك روز آنجا بوديم بعد ما را منتقل كردند بيمارستان حضرت فاطمه زهراي تهران. تهران كه منتقل كردند من افتخار كردم كه براي اين ملت دارم مي‌جنگم. ديدم كه اين مردم تهران زن و مرد ملاقات مي‌آمدند. وقتي فهميدند من مجروح جنگي‌ام قبل از اينكه سراغ بيمارشان بروند سراغ من مي‌آمدند. ابراز محبت مي‌كردند. گل مي‌دادند و شيريني مي‌آوردند. خيلي احساس غرور مي‌كردم. گفتم واقعاً ملت، ملت خوبي‌اند. در هر صورت ما چند روز آنجا بستري بوديم كه يادم هست خانم كروبي هم آمده بود آنجا. بعد روز آخري ما خواستيم بياييم پول و لباس بهمان داد.

در كنار اينها هر روز مي‌آمدند آمپول به ما مي‌زدند. وقتي غذا را مي‌آوردند آمپول مي‌زدند. دو تا آمپول پني‌سيلين مي‌زدند. من هم حقيقتاً از آمپول مي‌ترسيدم. يكي از پرستارها گفت: بابا تو رزمنده هستي آقاي ناصري شما چرا؟ گفتم والله من از اين آمپول بيشتر از توپ و تانك مي‌ترسم!

آمديم اهواز و بعد حميديه. اينجا بود كه علي هاشمي با من روبرو شد. بيشتر با هم صحبت كرديم. گفت كه «آقاي ناصري! اين زخمي شدن يك تلنگر و هشداري است به شما. يكي اينكه يا هنوز آمادگي شهادت نداري يا اينكه خداوند مي‌خواهد مسئوليتهاي دشوارتري را به شما واگذار كند يا اين آمادگي است و سعي كن قدر بداني.» جمله برايم خيلي زيبا بود و هرگز فراموش نشد.

با اين جمله در واقع شما وارد مرحله جديدي از زندگيتان شديد؟

بله، بعد از همين مجروح شدنم با آقاي افشردي كه بنيانگذار اطلاعات عمليات در جنوب بود، هفتگي مي‌رفتيم جلسه مي‌گرفتيم با شهيد حسن باقري، شهيد مهدي زين‌الدين، سردار سوداگر، سردار محرابي، حاج احمد فروزنده و... كه بعضي‌هايشان شهيد شدند. حسن باقري مسئول ما بود. دوشنبه‌ها مي‌رفتيم جلسه مي‌گرفتيم جلسه تبادل اطلاعات. يكي از بچه‌هاي تهران به نام آقاي محمدحسين نامداري كه بعد ظاهراً شهيد شد ايشان مسئول بود. بعد از دو ماهي من شدم مسئول اطلاعات عمليات جبهه حميديه كرخه. به سفارش آقاي باقري و پيشنهاد آقاي علي هاشمي من را منصوب كردند. اين اولين مسئوليت ما در جنگ خيلي مسئوليت سختي بود.

اگر خاطره‌اي از دوره اسارتتان دارید بگوييد.

اين صحبت‌ها را من كمتر مطرح مي‌كنم. من در جنگ، بعضي از پيش بيني‌هايي كه درباره افراد مي‌كردم درست از آب درمي‌آمد. افرادي بودند كه من نگاهش مي‌كردم بهشان مي‌‌گفتم كه تو به همين زودي‌ها شهيد مي‌شوي! درباره خودم تقريباً همين‌طور بود. يك روز حسن باقري قبل از شهادتش آمده بود سوسنگرد پيش علي هاشمي با خانواده‌ و عيالش آمده بود. خدا دختري هم به او داده بود. دخترش را بغل كرده بود. با حسن باقري آمده بود سوسنگرد. و بعد رفت وضو بگيرد وقتي وضو گرفت آمد در سنگر ما همديگر را ديديم. حسن باقري جثه‌اش لاغر بود ولي صدايش خيلي بم بود و آدم به ياد ناصر ملك مطيعي و بهمن مفيد و اينها كه در فيلم‌ها هستند مي‌افتاد. بعد گفت كه علي‌آقا، آقاي ناصري! (هنوز يادم هست آستين‌هايش بالا بود) بيا عهد و پيمان ببنديم هر كداممان شهيد شد شفيع باشد. هميشه هم تكيه‌كلامش اين بود كه «التماس دعا.» به نظر من با اعتقاد مي‌گفت. بعضي‌ها از روي عادت مي‌گفتند ولي حسن با اعتقاد مي‌گفت. گفت كه علي‌آقا حيف است كه در جنگ شهيد نشويم. سعي كنيم. گفتم: حسن! نمي‌شود كه همه شهيد بشوند، پيغمبر هم شهيد نشد. گفت: نه حيف است. ما بايد شهيد بشويم. گفتم: خب مشكل است. گفت: نه، هيچ مشكلي نيست، راه دارد آقاي ناصري! گفتم: راهش چيست؟ گفت: آقاي ناصري، دو تا شرط دارد: اول داشتن اخلاص، دوم جديت در عمل، اين دو تا را داشته باشي بايد شهيد بشوي. نگاهي كردم به چهره حسن خليلي. چهره‌اش برافروخته بود. خيلي فرق مي‌كرد. واقعاً نوراني بود. بعد وقتي حسن رفت آمدم اين جريان را به علي هاشمي گفتم. گفتم: علي، حسن شهيد مي‌شود. گفت: چطور؟ گفتم اين حرف را به من زد، يك نگاه عميق به چهره‌اش كردم ديدم حسن رفتني است. اتفاقاً يك هفته نگذشت ساعت دو بعد از ظهر من و علي هاشمي نشسته بوديم در سپاه سنگر اتاقي بود مال حفاظت اطلاعات بود. هنور ناهار نخورده بوديم. آمديم نماز بخوانيم. اخبار را باز كرديم شهادت حسن و دكتر بقايي را گفت. در آمدم گفتم: علي هاشمي ديدي آن روز گفتم حسن شهيد مي‌شود؟ من شهادت خيلي از افراد را حس كردم و درست از آب درآمد. بعد درباره خودم. من تقريباً از سال 62 فهميدم اسير مي‌شوم. اين راز را به هيچ كس نگفتم، به هيچ احدالناسي. اين جرقه از كجا شد؟ من مي‌ديدم كه زياد رغبت و شوقي به شهادت ندارم. بعد هم تعجب مي‌كردم اين بچه‌هاي كم سن و سال‌تر از ما تازه به جبهه ميايند و آنقدر شوق شهادت دارند حال چرا من ندارم؟ خيلي خودم را تحقير مي‌كردم. آدم مادي‌اي هم نيستم. از روي اختيار آمدم جبهه. نمي‌دانم چرا؟ احساس حقارت مي‌كردم. بعضي‌ها را مي‌ديدم كه خيلي اشتياق شهادت دارند، ولي در وجود من نبود. سال 62 اين معما حل شد. ديدم من اشتياقم به اسارت است نه به شهادت. ما سال 62 در قرارگاه نصرت بوديم. گفتند يك پيرمرد بهبهاني آزادشده جزو اسراي مريض بوده آوردندش آنجا و شروع كرد از اسارت گفتن و برخورد عراقي‌ها و شرايط زندگي در اسارت. آنجا ‌گفتم: خدايا اگر اسارت اين است خيلي دوست دارم اسير بشوم. حس كردم در اسارت چيزهايي دستگيرم مي‌شود كه در جبهه دستگيرم نمي‌شود. در اسارت به چيزهايي مي‌رسم كه در جبهه اگر صد سال هم باشم نمي‌رسم. نيروهاي خودم را در اطلاعات عمليات و از جمله فردي به نام كاظم جودي كه از بچه‌هاي اهواز بود، فرستاديم ماموريت قبل از خيبر. هوا سرد بود. اينها متاسفانه مي‌روند روي مين و دو نفر از آنها پايشان قطع مي‌شود و محسن نبي‌نجار شهيد مي‌شود. عراقي‌ها اينها را دستگير مي‌كنند و به اسارت در مي‌آورند. كاظم جودي دو سال در اسارت بوده و به علت شرايط جسمي‌اش آزاد مي‌شود. وقتي آزاد مي‌شد ما در راه‌آهن دسته‌گل برده بوديم. وقتي بچه‌ها آمدند و «كاظم‌جان خوش‌آمدي» گفتند و شادي كردند و شيريني روي سرشان ‌ريختند و دسته‌گل در گردنشان انداختند، گفتم: خدايا اگر اسارت اين است من اسارت را مي‌خواهم. گفتم: اگر اسارت اين‌طوري عزت مي‌آورد من اين عزت را مي‌خواهم. چند مدت گذشت. من و كاظم جودي و دو نفر از بچه‌ها از اهواز حركت كرديم كه بياييم فرودگاه مهرآباد به استقبال علي هاشمي كه بعد از خيبر رفته بود مكه. در راه به او گفتم: كاظم، من آرزوي اسارت كرده‌ام و مطمئن باش به همين زودي‌ها اسير خواهم شد. شاهدش هم هست. الان آقاي جودي در اهواز زندگي مي‌كند و جانباز بالاي 60 درصد است. اين گذشت. وقتي با خداي خودم خلوت مي‌كردم سه چيز از او مي‌خواستم؛ «ربنا لا تحملنا ما لاطاقه لنا به»، خدايا آن چيزي را به ما تحميل نكن كه طاقتش را نداشته باشيم. خدايا حال كه اسارت را بر من مقدر كردي از تو مي‌خواهم طوري اسير بشوم كه يا اسلحه‌ام تير نداشته باشد يا اينكه اصلاً طوري باشم كه قدرت تيراندازي نداشته باشم يا اينكه اسلحه‌ام همراهم نباشد. برايم سخت است كه دستم را براي تسليم‌شدن بلند كنم و اسلحه‌ام تير داشته باشد. خدايا از تو مي‌خواهم اين اسارت طوري سپري شود كه من حتي به اجبار مجبور نشوم به امام ناسزا بگويم؛ طوري كن كه از اسارت روسفيد بيرون بيايم.

هر سه را خدا به من عطا كرد. دو سه روز پيش از آنكه در تاريخ 19/8/64 به مأموريت بروم، خانه بودم. پتوي سياه بي‌ارزشي از اين نازك‌ها مال جبهه در منزلم بود. بچه‌ها با ماشين آورده بودند در خانه مانده بود. به مادرم گفتم كه به عيالم بگو اين پتو را بيارورد، مي‌ترسم طوريم بشود و اين پتو گردنم بماند. پتو را داخل ماشين گذاشتم. صبح با عيالم خداحافظي ‌كردم. يك پسر دو ساله و يك دختر 40 روزه داشتم. وقتي مي‌خواستم بروم بيرون، پسرم صدايم كرد: «بابا!» عيالم گفت: علي، پوتين‌هايت را دربياور. گفتم: چه شده؟ گفت: حسين يك طور خاصي به تو گفت بابا. پوتينت را دربياور و بيا بچه‌ات را ببوس. گفتم: بابا ول كن، اين حرف‌ها چيست! اشك در چشم‌هايش جمع شد و گفت: نه، دلم شور مي‌زند. بيا بچه‌ات را ببوس! گفتم: خب، بچه را بياور اينجا، من پوتين پوشيده‌ام، بچه‌ها دم در منتظرند. بچه‌ام را بوسيدم و نيشگونش گرفتم و خنديدم، ولي خنده‌ام خيلي تلخ بود. وقتي بيرون آمدم با خودم گفتم مثل اينكه اسارت نزديك است.

المومن ينظر بنورالله. حقيقتاً در جنگ خدا توفيق داد مقداري دل‌هايمان خدايي شد. خدا خيلي پرده‌ها را كنار زد. اين را ما لمس كرديم. گاهي كلمات، اين مفاهيم را لوث مي‌كنند. شايد نتوانم تمام احساسات آن موقع را براي شما ابراز كنم، ولي عين واقعيت است. شبي كه مي‌خواستم ماموريت بروم بيقرار بودم. بلند شدم براي نماز شب. خيلي بيقرار بودم. سجده‌‌هاي طولاني مي‌كردم. در منطقه سعيديه من فرمانده گروهان بودم. آن موقع يك روحاني را به گروهان ما آورده بودند و آن شب هم با ما بود. اين روحاني وقتي كه غلت خورد و بلند شد ديد من در سجده‌ام، حس كردم خيلي احساس حقارت كرد از اينكه خودش روحاني است و خوابيده است و من در آن شرايط نماز شب مي‌خوانم. او هم براي نماز بلند شد و صبح كه خواستيم نماز جماعت را در سنگر بخوانيم، ديدم روحاني آمد و خم شد گفت: «علي آقا، امروز تو امام جماعت باش، تو سزاوارتر از مني.» گفتم: «من حرفي ندارم، ولي من وظيفه‌اي دارم تو وظيفه‌اي ديگر داري. من امروز فرمانده گروهانم، كارم مشخص است، ولي تو روحاني اينجا هستي، لباس روحاني به تن كردي. تو كار تبليغاتي داري. اين كار به عهده توست. نمي‌تواني شانه خالي كني. بعد اگر من بخواهم جلو بايستم، به اين لباس بي‌احترامي كرد‌ه‌ام.» ديگر قانع شد و به نماز ايستاد.

وقتي هم كه اسير شديم (عذر مي‌خواهم) با شورت اسير شديم. لباسمان را درآورده بوديم. هوا هم خيلي سرد بود. دو سه كيلومتر را در آب طي كرديم اسلحه و همه چيز را برده بوديم گذاشته بوديم داخل بلم. سه نفر از ما داخل آب سرد شده بوديم. آن روز لباس غواصي هم آماده نبود كه ببريم. وقتي وارد آب شديم دندانهايمان به هم مي‌خورد. نيزار هم مي‌خورد به بدنمان و مثل تيغ مي‌بريد. در آب سرد 2-3 كيلومتر طي ‌كرديم. لرز داشتم ولي وقتي آن ني‌ها را مي‌گرفتم و در آب حركت مي‌كردم، حس مي‌كردم امام خميني‌ دارد به من مي‌گويد: «بارك‌الله فرزندم! بارك‌الله! من هوايتان را دارم. من به شما افتخار مي‌كنم. من دوستتان دارم.» حس مي‌كردم امام خميني از پشت سرمان نگاهمان مي‌كند. ميزان عشق به امام را در دوران جنگ در دل رزمنده‌ها، فقط افرادي من حس مي‌كنند. اينهايي كه در كار هنر هستند نتوانستند آن را خوب به نمايش بگذارند.

در هر صورت رفتيم و به خشكي رسيديم. نزديك مواضع دشمن با يك گروه گشتي دشمن برخورد كرديم و به صورت اتفاقي تيراندازي كردند. من جلو بودم. وقتي كه تير خوردم دو سه بار بلند شدم و افتادم روي زمين. به خودم گفتم: اي علي شهيد شدي. فرازهايي از زيارت عاشورا را خواندم. مي‌گفتند: در اين‌موقع‌ها امام حسين‌(ع) مي‌آيد بالاي سر آدم و امام زمان(عج) مي‌آيد. ديدم، نه از امام حسين‌(ع) خبري هست و نه از امام زمان‌(عج). به خودم گفتم: نه بابا، از شهادت خبري نيست. دستها را برديم بالا و خلاصه ما را بردند بازجويي و... . تا يك ماه در بيمارستان سپاه 4 عراق بوديم... خسته كه نشديد؟

نه، خواهش مي‌كنم!

بعد ما را بردند بيمارستان نظامي الرشيد بغداد. بعد هم منتقل كردند به بيمارستان 17‌تموز استان الانوار عراق. آنجا با يك بهيار شيعه اهل ناصريه كه به ايراني‌ها علاقه داشت آشنا شدم. دراتاق بزرگي جايم دادند. آنجا واقعاً احساس اسارت كردم. هوا سرد بود و من هم ضعيف شده بودم. اين بهيار به من گفت: يك اسير قديمي مي‌خواهد تو را ببيند. تو به بهانه دستشويي صدا كن من برايت ويلچر مي‌آورم تا در دستشويي همديگر را ببينيد. خلاصه بهيار را صدا كردم. اگر اسم بهيار درست خاطرم باشد به گمانم «سميع» بود. بهيار وقتي آمد براي تظاهر چند فحش هم به من داد. اسير مورد نظر تهراني بود. جواني بود هم سن و سال خودم ولي موهايش سفيد شده بود، ناراحتي داخلي داشت. گفت: چند مدت است اسير شده‌اي گفتم 25 روز. گفت: «من كار ندارم به پيشرفت اقتصادي و نظامي و اينكه جنگ كي تمام مي‌شود (ابروهايش را برد بالا، چشمهايش هم ضعيف‌حال بود) فقط از امام بگو!» همين كه از امام برايش گفتم سرش را انداخت پايين و اشك ريخت. من اين خاطره را به اين روحانيون مي‌گويم چون آنها اين‌جور مواقع قضيه را ربط مي‌دهند به كربلا. وقتي قافله امام حسين عليه‌السلام داشت نزديك مدينه مي‌شد،امام سجاد عليه‌السلام به بشير كه طبع شعر هم داشت گفت: اي بشير برو با زبان شعر به اهل يثرب بگو كه «قافله حسين بدون حسين دارد مي‌آيد.» بشير مي‌آيد نزديك دروازه مدينه مي‌گويد: «يا اهل يثرب! لا مقام لكم...» بعد در قصيده‌اي مي گويد: اي اهل يثرب كجاييد؟ شما ديگر صاحب نداريد. آقاي شما ديگر نيست، حسين شما نيست. با زبان شعر، اهل مدينه را خبر مي‌كند. آنجا ام‌البنين مادر ابوالفضل را مي‌بيند. بشير از شهادت بچه‌هاي او مي‌گويد. ولي اين زن خم به ابرو نمي‌آورد. از ابوالفضل كه مي‌گويد متاثر مي‌شود ولي گريه نمي‌كند. ام‌البنين مي‌گويد: بشير، ابوالفضلم هم فداي حسين! از حسين زهرا بگو، حسين سالم است؟ گفت: حسين هم سر از تنش جدا شده است. مي‌گويند: آنجا ام‌البنين نشست!

چيزي كه براي مريد مهم است اين است كه امامش سالم باشد. اين اسير جوان هم اين واقعيت را به نمايش گذاشت؛ گفت: از امام برايم بگو.

اگر بخواهيد از آن دوران يك تصوير ارائه دهيد، تصويري كه همين الان در ذهنتان زنده شده، آن تصوير چيست؟

شبي كه خيلي برايم به ياد ماندني است شب عمليات خيبر است. ما براي اين عمليات يك سال و اندي كارهاي اطلاعاتي مخفي كه حتي بعضي از فرماندهان لشكرها هم نمي‌دانستند، انجام داديم. تا دو سه ماه قبل از عمليات خيلي‌ها حتي كساني مثل شهيد همت از آن خبر نداشتند. دو سه ماه قبل از آن آمدند و توجيه شدند كه عملياتي در پيش است. خيلي كار كرده بوديم و دوست داشتيم كه شب عمليات را هم ببينيم. براي آماده سازي عمليات خيبر و توجيه نيروهاي عمل كننده نزديك 385 ماموريت درون‌مرزي و برون‌مرزي در خاك عراق داشتيم. شب عمليات ما پشت سيل‌بند باكري بوديم. زمستان سال 62 بود. هوا سرد بود. پس از چند شب بي‌خوابي و كار، در كنار بي‌سيم بوديم. صداي قورباغه‌ها بلند بود. شب قبل هم بچه‌هاي گروه‌هاي پيش‌تاز خط‌شكن با قايق رفته بودند و قايم شده بودند. 24 ساعت بود كه در كنار مواضع دشمن پنهان شده‌بودند. قرار بود بزنند به خط. بعد گروه‌هاي ستون اصلي حركت كنند. اين‌ها در فيلم‌ها نيست. فيلمي نساخته‌اند كه اين صحنه‌ها را به تصوير بكشد.

پاي بي‌سيم صداي آقا محسن [رضايي] را شنيديم كه تك‌تك فرماندهان را صدا مي‌كرد:

- از محسن به همت... از محسن به همت... همت در چه وضعي هستي؟

- محسن... محسن... ما آماده‌ايم برويم روي سفره...

- از محسن به باقر (باقر قاليباف)... باقر در چه حالي؟

- آماده‌ايم برويم روي سفره.

- از محسن به احمد (كاظمي).... احمد در چه حالي؟

- آماده‌ايم برويم روي سفره...

-...از محسن به مهدي (باكري)... به مهدي (زين‌الدين)... به مرتضي (قرباني)...

- آماده‌ايم برويم روي سفره...

- از محسن به كليه واحدهاي عمل كننده... هر كس صداي من را مي‌شنود اعلام وضعيت كند. همگي گفتند: به گوشم. در كنار هور در موقعيت شهيد بقايي، يكهو گفت: بسم الله الرحمن الرحيم... يا رسول‌الله! يا رسول‌الله! يا رسول‌الله! اي رزمندگان اسلام به پيش كه دشمن شما خوار و ذليل است. لحظاتي گذشت صحنه آرام هور يكدفعه با صداي رگبار تيرهاي رسام پر شد. صداي رگبار مسلسلها مي‌پيچيد. ا بچه‌ها در آب براي مسير ورود و برگشت در كنار آبراه ميله‌هاي چندمتري. نصب كرده بودند فانوس هم بالايش بود. تا عمليات شد اين فانوس‌ها را بچه‌ها روشن كردند. يك رديف فانوس چراغ در هور روشن شد. هليكوپترها از بالاي سر ما رد مي‌شدند. بعد از لحظاتي قاليباف درآمد و گفت: محسن محسن!... بچه‌هايمان به فرات رسيدند. محسن گفت كه باقر! به اين بچه‌هاي بسيجي سلام برسان و بگو اين همان فراتي است كه در نوحه‌ها مي‌گويند، همان فراتي است كه حسين از آن آب مي‌نوشيد.

آن شب برايم فراموش نشدني است.

از كتابي كه با موضوع دفاع مقدس در دست نشر داريد برايمان بگوييد.

خدا توفيق اسارت داد. حيف است تاريخ اين ملت را بگذاريم در سينه‌هامان باشد و ببريم به قبر. يك امانت است. من توصيه دارم به جوان‌ها و به كساني كه در جنگ بودند كه به اين مساله اهميت بدهند و كارشان را نيمه تمام نگذارند. اين خاطرات متعلق به ملت ايران و نسل حاضر و آينده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:3  توسط رهرو  | 

 
الگوی اتحاد ملی؛ شهید هاشمی بروایت محسن رضایی
هشت ماه بعد از تاسیس قرارگاه نصرت در ملاقاتی به حضرت امام (ره) عرض کردم که داریم کار مخفیانه انجام می دهیم و حضرتعالی برای ما دعا بفرمائید. 9 ماه بعد تازه به برادرانم آقای شمخانی، آقای رشید و آقای صفوی گفتم. یک چنین مسئله بکلی سری را با آقای علی هاشمی و برادران عرب خوزستانی داشتیم.

اشاره:با توجه  به کمبود منابع پژوهشی درباره این شهید گرانقدر، خانواده و همرزمان شهید از دکتر محسن رضایی خواستند که بخشی از خاطرات خود را در ارتباط با قرارگاه نصرت و راز و رمز فرماندهی سردار علی هاشمی بیان کند. دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در گفتگو با ماهنامه تخصصی راست قامتان به این مهم پرداخته است که با عنوان «شهید به روایت فرمانده؛ سپه سالار اسلام شهید علی هاشمی فرمانده پر رمز و راز ترین قرارگاه جنگ» به چاپ رسیده است. متن کامل این گفتگو تقدیم شما کاربران ارجمند می گردد.

 
ماهنامه راست قامتان : علی هاشمی یک جوان انقلابی حصیر آبادی بود که در کوچه پس کوچه های حصیر آباد اهواز با رژیم شاه می جنگید و در سال 57 چند بار دستگیر شد اما به طور معجزه آسایی از دست 
 
شرح تصویر: از راست به چپ: سردار محمدعلی عزیز جعفری (فرمانده فعلی کل سپاه)،
سرداراحمد غلامپور، سردار غلامعلی رشید، سردار شهید علی هاشمی، سردار حسین علایی.
 
ساواک و نیروهای شهربانی خودش را نجات داد. یک جوان انقلابی، یک جوان مبارز یک جوانی که در صف ملّت ایران برای آزادی ایران مبارزه می کرد و پس از پیروزی انقلاب در تشکیل کمیته انقلاب اسلامی حصیر آباد و کمیته اهواز نقش موثری داشت.
 
با تشکیل سپاه پاسداران وارد سپاه شد و سپاه حمیدیه را تشکیل داد. تشکیل سپاه در ابتدای انقلاب خود، کاری انقلابی و سخت بود و کمتر از دفاع در برابر دشمن و مقابله با تجاوزات ضد انقلاب نبود چرا که سازماندهی نیروهای جوان انقلابی در قالب نیروی نظامی و با حفظ ارزش ها و فرهنگ مردمی و انقلابی کاری بسیار پیچیده و سخت بود و معمولآ کشورهای بسیار پیشرفته به عنوان مستشار سیاسی و یا نظامی در کشور های جهان سوم انجام می دهند و لذا وقتی برادری در شهری مثل حمیدیه مسئول تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می شود با انبوهی از سوالات مواجه است و نیاز به الگوهای فراوانی دارد که بر اساس آن الگوها سازمان سپاه را تشکیل دهد.
 
مثلآ منابع انسانی چگونه باید باشد، گزینش چگونه صورت پذیرد، استخدام چگونه باشد، تشخیص نیروی انقلابی از غیر انقلابی چگونه باشد، ساختار سازمان و روابط چگونه شکل بگیرد، آموزشها چگونه باشد؟ لذا یک فرمانده باید تمام این مسائل را به تنهایی حل کند چرا که از طرف مرکز سپاه هم الگویی نبود. در سال های 59-58 مرکزیت سپاه هم نوبنیاد بود و دستورالعمل ها به صورت کلی صادر می شد و گاهی سرکشی های ماهیانه ای صورت می گرفت.
 
کسی که مسئول سپاه می شد خودش با قدرت، خلاقیت، ابداع و نوآوری همه سوالات را می بایست پاسخ دهد.
و علی هاشمی به خوبی قبل از شروع جنگ، جوانان انقلابی حمیدیه را سامان داد و سپاه حمیدیه توانست پیش از شروع جنگ هم در برقراری امنیت نقش ارزنده ای داشته باشد و هم در مبارزه با اشرار و ضد انقلاب و قاچاقچیان اسلحه و مهمات موفق بود.

به محض شروع جنگ در یک مقطع ما نیاز پیدا کردیم که تیپ ها را شکل دهیم، عملیات فتح المبین را انجام دادیم و احساس کردیم که باید در بخش «طراح» و در «کرخه نور» در جبهه سوسنگرد عملیاتی انجام دهیم و آقای علی هاشمی مسئول عملیات شد و عملیاتی را آنجا انجام دادند. وقتی این مقطع از نبرد را بررسی می کنیم، می بینیم که آقای علی هاشمی یکی از فرماندهانی است که مسئول تشکیل تیپ های جنگ می شود و تیپ 37 نور را شکل دادند. سپاه در آن زمان از یک نیروی کوچک به یک نیروی بسیار بزرگ و به صورت انفجاری توسعه پیدا کرد و راز توسعۀ سپاه در جنگ تشکیل تیپ ها بود.

تیپ 37 نور به فرماندهی شهید علی هاشمی در عملیات بیت المقدس و آزادی خرمشهر شرکت موثر داشت و با اینکه جبهه سختی در جنوب کرخه نور وجود داشت، علی هاشمی و دوستانش که عمومآ از جوانان بومی خوزستان و حمیدیه و سوسنگرد بودند ماموریت خود را در قرارگاه قدس به خوبی انجام دادند و خط دشمن را شکستند و نقش موثری در آزادسازی خرمشهر به عهده گرفتند. در آستانه عملیات والفجر مقدماتی تیپ 37 نور تبدیل به سپاه سوسنگرد شد و بعدها از دل سپاه سوسنگرد، قرارگاه نصرت را درست کردیم که تحول اساسی در جنگ به وجود آورد.
 
تا اینکه بعد از عملیات رمضان متوجه شدیم که باید در طراحی عملیات تغییرات اساسی به وجود بیاوریم. اولین تغییر اینکه ما باید از تک های جبهه ای و رودررویی مستقیم با دشمن پرهیز می کردیم. در ابتدای سال سوم جنگ، ما به بن بست رسیدیم و هر جا حمله می کردیم شکست می خوردیم. یاید فکری می کردیم چون هر جا تک جبهه ای انجام می دادیم راه باز نمی شد.
 
در عملیات رمضان به نتیجه ای نرسیدیم، در والفجر مقدماتی هم به نتیجه نرسیدیم. باید جایی را برای عملیات انتخاب می کردیم که دشمن اعتقاد و باوری به عملیات ما در آن مکان نداشته باشد و اگر هم متوجه شد نتواند در مدت کوتاه وضعیت منطقه را تبدیل به تک جبهه ای بکند یعنی از یک حالت مطلوب وضعیت را به حالت نامطلوب تبدیل نکند. این سرزمین را در همان عملیات والفجر مقدماتی و انتهای عملیات رمضان پیدا کرده بودیم؛ منطقۀ هورالهویزه در جنوب و نقاطی در غرب.
 
نقطه اول، هورالهویزه با آبگرفتگی وسیع و باتلاقی با ابعاد تقریبی 100 کیلومتر در 40-30 کیلومتر، نیزارهایی را شامل می شد که مرز ایران و عراق از میان آنها می گذشت. و نقطۀ دیگر مناطق کوهستانی و ارتفاعات غرب کشور بود که البته منطقه غرب مناسب نبرد نیروهای ما بود اما باوراندان اینکه می شود در هویزه و نیزارها و باتلاق ها عملیات انجام داد برای دوستانی که در دشتهای خاکی به دشمن حمله کرده بودند و فرهنگ جنگ های زمینی را در خود رشد داده بودند کاری بسیار دشوار بود.
 
زمین، درب های خود را به روی ما بسته بود و ما مصصم بودیم که از باتلاق ها به دشمن حمله کنیم. همۀ نگاه ها به آسمان بلند شده بود. یادم می آید که من و شهید بزرگوار حسن باقری و شهید بقایی سوار هلیکوپتر شدیم و در سپاه سوسنگرد پیاده شدیم.
 
البته من به بچه های اطلاعات گفته بودم که شناسایی هایی در جنوب جادۀ چزابه به العماره در منطقۀ هورالهویزه آغاز کنیم. منتها من دیدم به دلیل همان عدم باور دوستان این حرف را جدی نگرفتند. به طوری که من خودم و شهید حسن باقری و شهید علی هاشمی سوار قایق شدیم و به همان منطقه هورالهویزه (هورالعظیم) وارد شدیم و وارد منطقۀ آبهای العزیر شدیم و قصدم هم این بود که به دوستان ارادۀ خودمان را برسانیم و نشان دهیم که اینجا برای ما جدی است. چون در سپاه دوستانمان براساس اعتماد و اقناع شدن کار می کردند و سلسله مراتب نظامی در بین ما معنا نداشت.
 
شهید باقری و شهید هاشمی مرتب در قایق به من می گفتند که شما فرماندۀ سپاه هستید نباید وارد آبهای عراق شوید و اگر شما اسیر شوید چطور خواهد شد و از این گونه حرفها. و من گفتم تا جایی که ممکن است باید به جلو برویم. آنها مرتب به من می گفتند که نباید در آبهای عراق می آمدید و اصلاً آیا شما از امام اجازه گرفته اید؟ به دوستان ثابت شد که مسئله جدی است اما به هر صورت نتوانستیم از هور در عملیات والفجر مقدماتی استفاده کنیم.

بعد از والفجر مقدماتی در جنوب غربی شهر هویزه و نزدیکی آبگرفتگی ها قرارگاهی را زدیم که با محوریت آقای علی هاشمی بود. قرارگاه سرّی نصرت، فرماندهی می خواست که هم بینش عملیاتی داشته باشد و هم بینش اطلاعاتی و این فرمانده علی هاشمی بود. من مرتب برای کسب گزارش به قرارگاه نصرت می رفتم اما هیچ کس از فرماندهان ما از این قرارگاه مخفی، اطلاعاتی نداشت.
 
حدود 8 - 7 ماه بعد از تاسیس قرارگاه نصرت من در ملاقاتی خدمت حضرت امام (ره) عرض کردم که ما داریم کار مخفیانه انجام می دهیم و حضرتعالی برای ما دعا بفرمائید. 9 ماه بعد تازه به اولین نفرات بعد از خودم یعنی برادرانم آقای شمخانی، آقای رشید و آقای صفوی گفتم و 10 ماه بعد به مسئولین اصلی کشور اطلاع دادیم که منطقه ای را برای عملیات آماده کرده ایم. سرّ نگه دار چنین راز بزرگی در جنگ، آقای علی هاشمی و جوانان غیرتمند و وفادار دشت آزادگان بودند.
 
این چنین مسئله مهم و بکلی سری را با آقای علی هاشمی داشتیم و در واقع پیچیده ترین طرح و پیچیده ترین قرارگاه و پر رمزترین و رازترین قرارگاه جنگ قرارگاه نصرت بود. هیچ قرارگاهی در جنگ چنین راز و رمزی نداشت. دوستان و برادران قرارگاه نصرت کاملآ مورد اعتماد بودند و جالب است بدانید که اکثر این دوستان از برادران عرب ما در استان خوزستان بودند، شهید علی هاشمی، آقای عباس هواشمی، آقای علی ناصری، و البته شهید حمید رمضانی که ایشان اهوازی بودند. اکثرآ از برادران عرب خوزستان بودند و نشان دادند که محرم ترین و سر نگه دار ترین افراد نظام در طول هشت سال دفاع مقدس بودند. نیروهای بومی دشت آزادگان حق بزرگی بر گردن دفاع مقدس دارند.

سپاه از توانایی های بومی مردم، در شناسایی ها استفاده می کرد. ساختن چنین سازمانی با چنین شیوه های نبردی متکی به انسان هایی خلاق و سازمان دهنده است که آقای علی هاشمی بخشی از ساخت سازمان سپاه و دستیابی به نوع نبردهای سپاه را بر عهده داشت. شهید حسن باقری، آقای غلامعلی رشید، شهید احمد متوسلیان، شهیدان محمد ابراهیم همت، حسین خرازی، مهدی باکری، احمد کاظمی، مهدی زین الدین، اسماعیل دقایقی و مجید بقایی اینها نیروهای موسس بودند و تنها مدیریت نمی کردند. در تاسیس نوع نبرد و خلق تاکتیک ها و ابتکارات رزم و همچنین در مسئلۀ سازماندهی ابتکاری و رزمی و نظامی نقش موثری داشتند.

برادران قرارگاه نصرت سوار بلم ها می شدند و چهل، پنجاه کیلومتر را در آبهای عراق می رفتند و کنار دجله نیروهای شناسایی را پیاده می کردند. حتی آبراه های دجله را متر می کردند که اگر قرار شد نیروها از جایی از دجله عبور کنند، عرض دجله را در نظر بگیرند. اتوبان بغداد - بصره را فیلم برداری می کردند و اطلاعات تهیه می کردند.

آنقدر علی هاشمی و دوستانش بر هور مسلط شده بودند که یک هفته قبل از عملیات خیبر تصمیم گرفتیم همه فرماندهان جنگ را با لباس مبدل عربی و دشداشه و چفیه سوار بلم ها کنیم و فرستادیمشان به کنار دجله تا آنها به زمینی که قرار بود بسیجی ها چند روز بعد عملیات بکنند، دست بزنند و اوضاع را بررسی کنند. کافی بود یکی از فرماندهان لشکر اسیر می شد.

آقای مرتضی قربانی، آقای محمد باقر قالیباف، شهید احمد کاظمی، شهید حسین خرازی، شهید مهدی باکری، شهید محمد ابراهیم همت همۀ اینها سوار بلم ها می شدند و لباس عربی به تن می کردند و با هدایت علی هاشمی و برادران قرارگاه نصرت از این دریای عظیم هور عبور می کردند و از صبح تا شب کنار دجله می نشستند و یادداشت برداری می کردند، خط حد تعیین می کردند که گردان به گردان نیروها در کجا قرار بگیرند. حتی شهید باکری و شهید کاظمی را در جزیره پیاده کردند در حالی که دشمن در جزایر مستقر بود. این مهارت های اطلاعاتی آقای علی هاشمی و دوستانش فوق العاده بالا بود. و مسئلۀ ساده ای نبود؛ مسئلۀ بسیار بزرگی بود.
 
ایشان در ایده های عملیاتی که بدست آورده بود و در نحوۀ سازماندهی بسیجیان خیلی نقش موثری داشتند. شاید هیچ عملیاتی به اندازۀ عملیات خیبر و بدر اینقدر محرمانه نبود، ما برای شکستن بن بست در جنگ، قرارگاه نصرت را تشکیل دادیم و ثمرۀ آن تلاش ها فتح جزایر خیبر و نا امن شدن جادۀ شمال به جنوب عراق بود که تا پایان جنگ از تقریباً برای عراقی ها از خاصیت افتاد و همچنین تجربۀ هور باعث فتح فاو و عملیات پیروز مندانه کربلای 5 شد. ما هم در فاو و هم حمله به پنج ضلعی و شلمچه از تجربه هور و قرارگاه نصرت استفاده کردیم. آقای علی هاشمی در بکارگیری نیروهای بومی تخصص فوق العاده ای داشت یعنی از نیروهای بومی توانسته بود عناصر اطلاعاتی زبردستی را آموزش دهد.

یکبار من و آقای علی هاشمی و دوستانش چند روز مانده به عملیات خیبر سوار قایق شدیم و کیلومترها رفتیم تا نزدیک جزیرۀ شمالی؛ به طوری که سیل بندهای جزیرۀ شمالی را می دیدیم و قدم زدن نیروهای عراقی را هم من شخصآ دیدم. آنچنان این نیروهای بومی که آقای علی هاشمی سازماندهی کرده بود ما را به خوبی به منطقه بردند و برگرداندند و بعد هم از لو رفتن عملیات جلوگیری کردند که فکر نمی کنم در هیچ ارتشی چنین مهارتی برای فرماندهان آنها حاصل شده باشد.

بعد از عملیات فاو، شهید علی هاشمی را فرمانده سپاه ششم کشور کردیم. که هم سپاه و هم بسیج خوزستان زیر نظرش بود و هم لشکر 5 نصر و چند تیپ دیگر. از گوشه کوشک تا چزابه که حدود 200 کیلومتر می شد، خط پدافندی سپاه ششم امام جعفر صادق (ع) بود و در واقع علی هاشمی در این میدان از سطح یک فرمانده لشکر به سطح یک فرمانده سپاه که چندین لشکر زیر نظرش است ارتقاء پیدا کرد.
 
در اردیبهشت، خرداد و تیر سال 67 وضع جبهه عوض شد. چون عراق وضعیت جدیدی پیدا کرد و تمام دنیا پشت سر عراق قرار گرفتند تا جنگ را پایان دهند. همچنین مجوز استفاده از سلاح های شیمیایی و غیر متعارف از طرف دنیا به عراق داده شده بود و به عراق اجازه دادند از خط قرمز عبور کند، به کشتی ها حمله کردند، و به هواپیمای مسافربری حمله کنند. همه محدودیت ها را در جنگ از روی صدام برداشتند لذا دشمن به فاو حمله کرد و به جزایر حمله کرد و در حمله به جزایر آقای علی هاشمی که مسئول آن منطقه بود و دفاع از جزایر را بر عهده داشت تا آخرین فشنگ و تا آخرین نفس مقاومت سختی انجام داد.
 
این نبرد کاملآ نابرابر بود. دشمن به 300 - 200 متری قرارگاه نصرت رسیده بود. تا آن نقطه مقاومت کرد که اگر عقب نمی آمدند به دست دشمن می افتادند و به آنها گفتم که نباید اسیر شوید و سریع منطقه را تخلیه کنید، اما عراق آمد با هلیکوپتر پشت سر آنها نیرو پیاده کرد و آنها در حال آمدن به عقب با نیروهای عراقی مواجه شدند.
 
بر اثر استقامت شدید علی هاشمی و قرارگاه نصرت تعداد نیروهای باقیمانده حدود 15 نفر شده بود در مقابل چند لشکر تا دندان مسلح بعث. از آن 15 نفر حدود 9 نفر از طریق اختفاء در نیزارها به ایران آمدند و 2 نفر اسیر شدند و 4 نفر هم مفقود شدند. علی هاشمی جزو این عده بود که بعدها ما مطمئن شدیم که علی هاشمی شهید شده است و به لقاء الهی پیوسته است اما نحوۀ شهادت او در پردۀ ابهام است.
 
زندگی شهید علی هاشمی و مجاهدت و مبارزات ایشان در مقابل عراق یکی از بهترین الگوها برای اتحاد ملی است چون نژاد عراقی ها عرب بود و بیشترین مقاومت در مرزهای خوزستان هم از برادران عرب ما بود و اعراب خوزستان ثابت کردند که ایرانی هستند و به ایران وفادار هستند و نمونه بارز اتحاد ملی را ما در قرارگاه نصرت و تلاشهای فراوان شهید علی هاشمی می بینیم. علی هاشمی را می توان به عنوان نماد اتحاد ملی معرفی کرد.
 
آقای علی هاشمی و قرارگاه نصرت بهترین الگو برای اتحاد ملی هستند. یعنی برادری که از نژاد عرب بود اما در مقابل اعراب متجاوز بعثی و وابسته به استکبار، ایستاد و مقاومت کرد و با تمام وجود از سرزمینش و از وطنش و از ملتش دفاع کرد و با اینکه از سرّی ترین راز و رمز عملیات های جنگ تحمیلی در اختیارش بود، آن ها را در دل خود حفظ کرد و با کمال صداقت و اخلاص در تحقق دفاع مقدس از جان خود گذشت و بالاخره جان خود را تقدیم ملت ایران و کیان اسلام نمود.
 
منبع: ماهنامه تخصصی راست قامتان
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:3  توسط رهرو  | 

گفتگو با خانواده سردار شهيد علي هاشمي

نمي دانم براي ما که در شناخت و تحليل اسطوره ها و افسانه هاي ملل ديگر گاه ساعتها سخنراني مي کنيم، براي ما که در پوستين روشنفکري بسا در شناخت نويسندگان خارجي کتابها بنماييم، براي ما که با قهرمانان و نبردهاي باستاني و مدرن دنياي غرب از نبرد تروا تا جنگ جهاني دوم و جنگ ويتنام يا... را به تمامي آشناييم؛ يا لااقل براي من که دانستن مسايل اجتماعي و فرهنگي را از نان شب واجب تر پنداشته بودم، خجالت ندارد اگر قهرمانان واقعي اين مرز و بوم را نشناسم؟ نمي دانم، نمي دانم کوتاهي از جانب ما اهالي کتاب و قلم است که شهيد و شهادت را يکپارچه به نهادهاي اداري وانهاديم و گاه هر قدر خود از اين نهادها گله مند و يا رنجيده بوديم اينها را به پاي شهدا و شهادت گذاشتيم. من نمي دانم کي قرار است ما به دور از نگاه رسمي دولتي خود به شهادت و شهيدان پرداخته و به جدايي از هر تبليغاتي به ياد آورديم ميهني که زنده به آنيم خود زنده به خون چه کساني است؟ اين بود که اين اعتراف تلخ را همراه برديم تا منطقه باهنر- خانه پدر شهيد هاشمي، در خانواده اي که بزرگواراي از کلام آنان مي چکيد وعلي رغم وضوح مشکلات خانواده از همه چيز اظهار رضايت مي کردند. همه حتي پسر جوان شهيد هاشمي که بغضش را به زبان نمي آورد و اگرچه در چشمهايش چيز ديگري پيدا بود، اما مهربانانه لبخند مي زد و همه چيز را آزمون الهي مي دانست. با سپاس از مهرباني خانواده شهيد هاشمي و اميد به فراوان بودن راه شهيد هاشمي ها. اين چنين شد که رفتم به خياباني به نام خيابان شهيد چمران واقع در منطقه باهنر شهرستان اهواز- ولي کاش که اين خيابان به نام سردار شهيد علي هاشمي نامگذاري مي شد. هرچند که شهيد چمران خود شهيد بزرگ و والايي بود. وارد خانه که مي شوم با استقبال گرمي روبرو مي شوم؛ مادر، خواهران، برادران، همسر و فرزندان شهيد. پس از يک گفتگوي کوتاه و صميمانه از مادر شهيد علي هاشمي خواستم در مورد فرزند شهيدش در زمان قبل از انقلاب بگويد: قبل از انقلاب شهيد هاشمي در مسجد فعاليت مي کرد، يک بار هم در حال فعاليتهاي ضد طاغوتي در مسجد دستگير شد که پس از مدتي آزاد شد، وقتي به خانه بازگشت، آن قدر او را شکنجه داده بودند که کاملا ساقهايش سياه و کبود بود و از شدت درد به خود مي پيچيد؛ ولي با اين وجود از فعاليت خود در مسجد دست نکشيد و روز به روز بيشتر تلاش مي کرد تا به انقلاب اسلامي خدمت کند و بعد از انقلاب هم مرتب در برنامه هاي انقلابي شرکت مي کرد تا اينکه يک روز گفت: مي خواهم به سپاه حميديه بروم، هم براي اينکه دوران خدمت سربازي ام را بگذرانم و هم به سپاه ملحق شوم. مادر شهيد با بغضي عميق گفت: “رفت” و پس از مکثي کوتاه مي گويد: هر چند وقت يکبار مي آمد، من خيلي نگران بودم ولي او هميشه مرا در آغوش مي گرفت و مي بوسيد و سعي مي کرد مرا از نگراني در بياورد، ابتداي جنگ بود و ما در منطقه حصيرآباد زندگي مي کرديم. يک روز آمد و گفت: مادر براي امشب شام مفصلي درست کن و تمام خواهران و برادرانم را دعوت کن، مي خواهم همه دور هم باشيم. آن شب بيش از هميشه با من نشست و مدام مرا مي بوسيد. نگاهش طور ديگري بود، انگار به او الهام شده بود که مي خواهد براي هميشه از بين ما برود. به اينجا که مي رسد، خطوط چهره مادرانه و غمگينش سکوتي را به ما و مجلس تحميل مي کند. پس از مادر شهيد به سراغ خواهرش که فقط يک سال از شهيد کوچکتر بود رفتم. او در ابتدا مي گويد: من در آغاز مي خواستم بگويم که شهيد حاج علي هاشمي در تاريخ 10/6/1340 در منطقه عامري شهرستان اهواز به دنيا آمد و در سال 1367 به اسارت گرفته شد که مفقوديت وي در همان سال در 4 تير اعلام شد و در سال 1382 در فروردين ماه از سپاه تهران درجه شهادت وي اعطا شد. شما از حاج علي چه خاطراتي داريد؟ - حاج علي پاره تن من بود. ما برادر و خواهر، خيلي به هم وابسته بوديم و ارتباط تنگاتنگي داشتيم. او قبل از جنگ ديپلم گرفت و در همان زمان در دانشگاه علوم پزشکي موفق به درجه قبولي شد ولي از ورود به دانشگاه انصراف داد و به جبهه رفت. وي به عنوان پاسدار به سپاه حميديه رفت، ولي به وصيت سردار علي نظر آقايي فرمانده سابق سپاه حميديه که قرار شد پس از شهادت وي حاج علي جانشين او شود، به اين سمت منصوب شد. ايشان فرمانده سپاه ششم امام جعفر صادق خوزستان بود. حاج علي از هر نظر زبانزد خاص و عام بود. براي مادر فرزندي رشيد، براي خواهرانش برادري کريم، براي فرزندانش پدري عظيم و براي مردم ايرانش فرماندهي قوي و جسور بود. حاج علي چند شب قبل از مفقوديت خود عکسش را به عکاسي برده و به تعداد خواهرانش چاپ و قاب گرفته و هر شب به خانه يکي از خواهران مي رفته و يکي از قاب عکسها را به عنوان يادگاري به آنها مي داد و در آخر خواهر حاج علي با چشماني اشک آلود گفت: ما به داشتن چنين برادري افتخار مي کنيم و آرزو مي کنيم که هميشه روحش شاد باشد و از ما راضي. گفتگو با همسر شهيد حاج علي هاشمي: لطفا خودتان را معرفي کنيد؟ - سميه اهوازيان متولد 1340 هستم. چه سالي با سردار شهيد هاشمي آشنا شده و ازدواج کرديد؟ - در سال 1362 با سردار ازدواج کردم و ضمنا من و سردار حاج علي با هم دختر و پسرخاله بوديم. خانم اهوازيان، ثمره اين ازدواج چه بود؟ - يک پسر به نام حسين و يک دختر به نام زينب. شما چند سال با حاج علي زندگي مشترک داشتيد؟- دقيقا 5 سال با حاج علي زندگي کردم. در مورد اخلاق حاج علي کمي براي ما توضيح دهيد؟ - از اخلاق شهيد گفتن مقاله کاملي مي طلبد. اما چيزي که در او بسيار متمايز بود، تبسمي بود که هنگام آمدن به خانه هديه هميشگي او بود. او هميشه مهربان، فداکار، متين، صبور و با خدا بود؛ و زبان من قاصر است از بيان محبتها و فداکاري هاي او. خاطره اي از حاج علي براي ما بگوييد؟ - وقتي شهيد به خانه مي آمد و زنگ خانه را مي زد بچه ها از نوع زنگ زدن وي متوجه مي شدند که پدرشان آمده و هر دو با هم مي دويدند تا دررا باز کنند، اما حسين که زرنگ تر بود زودتر در را باز مي کرد و زينب ناراحت مي شد و گوشه اي مي نشست، وقتي علي دليلش را پرسيد و متوجه موضوع شد، از آن وقت، هر بار اين اتفاق تکرار مي شد، شهيد بر مي گشت و از حياط بيرون مي رفت و مي گفت زينب بايد در را باز کند و او با اين کار زينب را بي نهايت شاد مي کرد. با تشکر فراوان از خانم اهوازيان همسر محترم شهيد علي هاشمي. حسين و زينب هاشمي هر دو ميوه اين درخت تنومند مي باشند. حسين متولد 1364 دانشجوي کامپيوتر و زينب متولد 1363 دانشجوي روانشناسي مرکز اهواز مي باشد. از زينب مي خواهم اگر خاطره اي از پدر دارد، بگويد. - زينب مي گويد: من که آن زمان تنها يک تا سه سال بيشتر نداشتم، فقط صحنه هاي مبهمي در ذهنم وجود دارد. يادم مي آيد پدر از بيرون که مي آمد من و حسين را به بستني فروشي نزديک خانه مان مي برد و برايمان بستني ميوه اي مي خريد و اينکه پدر يک ماسک شيميايي داشت که هميشه او را به صورتش مي زد و با ما بازي مي کرد. من و حسين تا به حال با اميد زندگي کرديم و تا آخر به اميد برگشت پدر زندگي خواهيم کرد چون پدر در دل ما زنده است. خبر شهادت پدر، آن هم بعد از 18 سال انتظار براي شما چگونه بود با وجود اميدي که شما براي بازگشت وي داشتيد؟ - اين خبر شوک عجيبي بود براي من و حسين. ما تا به آن روز به اميد بازگشت پدر زندگي کرده بوديم و اينکه روزي فرا مي رسد که او مي آيد و ما را در آغوش خود مي گيرد و ديگر هيچ وقت مار ا ترک نمي کند ولي به يکباره اميد ما به نااميدي مبدل شد و دلمان شکست. حسين اکنون ديگر جواني برومند است، دوساله بود که پدرش مفقود شد. چهره پدر را به خاطر نمي آورد اما حسرت مهرباني او را دارد و البته اين را آزمون الهي براي خود و خواهرش مي داند.حسين از هر زمان پدرش ياد مي کند که با آنها در تماس است. خاطرات زيادي از پدر براي او مي گويند. حسين به همراه خواهرش زينب مسئول ستاد پدرهاي آسماني در استان هستند که با برگزاري برنامه هايي به بزرگداشت ياد و خاطره شهدا مي پردازند. با تشکر فراوان از خانواده شهيد حاج علي هاشمي فرمانده سابق سپاه ششم و ما مانده بوديم که چگونه مي شود اين همه مهر و عاطفه در قلب مردان جنگي خانه مي کند! چگونه و چه مرداني بودند اين فرزندان دلير؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:2  توسط رهرو  | 

چشمانم پر از انتظار است خسته از گذر زمان چشم به راه دوخته‌ام،‌ شايد باز هم حضور علي را درک کنم. وجودش خدايي بود و مجبي مؤمنانه داشت، نمي‌دانم از او چه بگويم چگونه گريه‌هاي شب تاسوعا و عاشورايش را به رشته تحرير درآوردم کلمات گويا نيستند، مسجد خانه دوم او بود او بيشتر اوقاتش را در آنجا مي‌گذراند. با وجود علاقه شديدي که به فوتبال داشت زماني‌که هنگام نماز مي‌رسيد بازي را رها کرده و به مسجد مي‌رفت. بچه‌هاي هم سن و سال و يا کوچکتر از خويش دروس مدرسه‌شان را مرور و تمرين مي‌کرد. حتي بسياري از اوقات براي نظافت مسجد به کمک خادم آنجا مي‌رفت.
حاج علي هاشمي هميشه تبسم بر لب داشت و حضورش براي همه يادآور ايمان و صميميت بود. حالا هر از گاهي به ياد نمازهاي عاشقانه‌اش نمازي را برايش هديه مي‌کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:0  توسط رهرو  | 

حاج علي تمام فرماندهان را به قرارگاه نصرت فرا خواند وی به آنها گفت:«دشمن تک سنگيني را در محورهاي طلاييه و مجنون اجرا مي کند،‌ به نيروهاي تحت امرتان دستور عقب‌نشيني بدهيد». آتش سنگيني از آسمان مي‌باريد صداي بي‌سيم براي يک لحظه قطع نمي‌شد، از منطقه خندق اطلاع دادند که دشمن حمله شيميايي کرده است. حاجي سردرگم بود مانند پرنده‌اي که قلبش زخمي باشد به همه بچه‌ها نگاه مي‌کرد دستي به شانه‌ام زد و گفت:«برادر گرجي دوست ندارم ناراحتتان کنم ولي همه شما بايد به عقب برگرديد.
همه به يکديگر خيره شدند انتظار چنين دستوري را نداشتيم. تمام بچه‌ها که فرماندهان رده بالاي منطقه هور و مجنون بودند، يکدل شده بودند که بدون حاجي به عقب برنگرديم. نيزار در هجوم گلوله‌ها مي‌لرزيد، صداي هلي‌کوپترها نزديک و نزديکتر مي‌شد. سبکبار از دنيا و تعلقاتش آماده نماز شديم. نمازي در ملکوت قرارگاه نصرت به اتفاق سردار هور خوانديم.
منطقه در آتش و دود فرو رفته بود. حاجي به پشتيباني دستور داد که آتششان را شديد‌تر کنند. لبخند تلخي بر لبانش نشست و گفت:«بچه‌ها را هلي‌برد کرده‌اند، فکر نمي‌کنم ديگر بتوانيم به جزاير دسترسي پيدا کنيم». ما به رضاي خداراضي هستيم شکست درراه او هم پيروزي است. تا ظهر نبرد ادامه داشت. زمانيکه حاجي مطمئن شد هيچ نيرويي در جناحين جزيره نمانده است، دستور داد که قرارگاه را تخليه کنيم.
مي‌خواستيم سوار خودرو شويم. که تيربار هلي‌برد ما را وادار به فرار در نيزار کرد. هرکدام به سويي رفتيم حاجي آخرين فردي بود که از قرارگاه خارج شد. من مجدد به داخل قرارگاه رفتم و متأسفانه به اسارت دشمن درآمدم. سردار هور در خلوت تنهايي خود در موجي از نور ناپديد شد و ما هنوز چشم به راه او مانده‌ايم.

فرازی از وصیتنامه شهید :

ما اين لباس سبز را براي پايبندي به انقلاب پوشيده‌ايم و بايد با خونمان سرخ گردد.  

 منبع:هور و هميشه

راوي:برادر آزاده گرجي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:59  توسط رهرو  |